من یک دزدم...

تا حالا شده دزدی کنی؟

حتی دزدی کوچولو یا همون کش رفتن ...

اعتراف کن . کسی نمیاد بگیرتت...( البته معلوم نیست ها ..)

از جیب بابات یا کیف مامانت قایمکی پول برداشتی؟

یا تو مدرسه از کیف همشاگردیت پاکن یا مدادشو بپیچونی؟

تو اون لحظه که داری این کارو میکنی و نگرانی که نکنه یکی بیاد ببینتت یا مچتو کسی بگیره چقدر هیجان داری و صدای قلبتو میشنوی ...

راستش من خیلی اون هیجان رو دوست دارم

اولین بار تو سن 7 سالگی از جیب بابام 2 تومن کش رفتم .. نمیدونید چه حالی و کیفی داشت...

البته کیفشو تو چند روز بعد احساس کردم که آبها از آسیاب افتاد و کسی نفهمید.

ولی هیجانشو دوست داشتم ...

چند سال بعد که پنجم دبستان بودم یه بغالی بود معروف بود به گرون فروش و چون همه چی داشت مجبور بودیم ازش خرید کنیم...

منم تو محل واسه خودم یلی بودم و بچه ها دنباله رو ما یه روز گفتم بچه ها بیاید بریم ازش کش بریم .. فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه

بچه ها بیرون منتظر منم داخل مغازه تمام بدنم داشت میلرزید ...

اومدم حرف بزنم دیدم صدام هم  داره میلرزه ...

با هر زحمتی بود گفتم آقا من اون جنسی که پشتته رو میخوام تا رفت بیاره یه لواشک  برداشتم .... نمیدونید این لواشکه چقدر سنگین بود و چقدر دستم میلرزید... حس میکردم داره صدای قلبمو میشنوه .. خلاصه روشو برگردوند و گفت اینو میخوای گفتم نه ممنون و رفتم بیرون ....

بچه ها که منتظر من بودند تا لواشکو دستم دیدند یه هورا کشیدند و اومدن طرفم .. به هر کدوم یه ذره دادم و بیشترشو خودم خوردم(چه شیکمویی بودم من !! ) ولی خیلی مزه داد...

احساس رابین هود بهم دست داده بود ..

یه بار دیگه هم از اون بغالی جنس کش رفتم اما بعدا عذاب وجدان گرفتم و ادامه ندادم..

 تا همین چند سال پیش که با مهدی جیقیل رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب...

حوصلومون سر رفته بود ... هیجانی نداشت نمایشگاه ... به مهدی گفتم بیا بریم دزدی ...

اول راضی نمیشد اما گفتم بیا بریم ازین کتاب های کلید که 200 تومانه بدزدیم .. کلی هیجان داره و راضی شد...

خلاصه بعد سالها دوباره اون هیجان دزدی رو احساس کردم و 2 تا کتاب دویست تومانی کش رفتیم ..  خیلی حال داد

اما از اونجایی که مال دزدی خوردن نداره (البته بجز اون لواشکه ) ... این کتابها نوی نو تو قفسه کتابهام مونده و دست بهش نزدم..

امروز یه پیغام برام گذاشتند که اگه دزد میشدی اول چی میدزدیدی؟ منم گفتم یکیو میدزدیدم به خونوادش زنگ میزدم میگفتم نگران نباشد طرف پیش منه ، پول مول هم نمیخوام دیگه هم برنمیگرده اما بهتون سر میزنه(چشمک)

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

سلام خسته نباشی . این کارا چیه که می کنی به جای اندوخته های دانشت . ... جا میزاری . ایول ... بازم اینکه جرات اعتراف داشتی خودش بزرگه .

دختری ناناز

سلام آرش جان. ممنون ازت که به وبم اومدی.... عیدتم مبارک... همچنین بابت پشتکاری که داری بهت تبریک میگم.از82تاحالامی نویسی... راستی اگه دوست داشتی میتونی منوبااسم خاطرات دختری نانازبلینکی. بازم بیااون طرفا.. بای بایییییی

یه دوست رسانیکی

سلام یادش باشه نیومدی بهم سر بزنی مزاحمت نمیشم موفق باشی[ناراحت]

مهدي آريان

اي داد... من چه قدر دنبال اون خودكار قرمز استدلرم مي‌گشتم... اي نامرد... مي‌گم چرا همش مي‌گفتي فداي سرت... دنبالش نگرد.... حالا كه دارم فكر مي‌كنم مي‌بينم از اون روز تا يه مدت بعدش چه قدر رنگ خط كشي‌هاي قرمز كنار دفترت با رنگ خودكار قرمز بيكت كه هميشه قطع و وصل مي شد فرق داشت‌ها...

حالا...

فقط دزدی کردن نیست که حس هیجان میده خیلی سرگرمی های دیگه هم هست که هیجانش بیشتر از این کش رفتن چیزیه

مژگان

سلام داداشی خوبی؟ آپ نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟

آسمان

سلام آرش کلی باحال بود فکر دزدی آخریت باحال بود شاد و موفق باشی[قلب]

زهره(خانم عليان)

سلام به نظر من فقط دزدي هيجان نمياره.... مثال: بعدظهر بود داداشم خواب خواب بود فكرشو كن يه قالب يخ برداري اروم لباسشو بالا بزني يخو محكم بچسبوني به كمرش چه حالي ميده فاز عجيبيه(امتحان كن) البته قبلش خودتو واسه كتك اماده كن[چشمک]

سمیه

عاشق هیجانم این دفعه خواستی بری دزدی تورو خدا بگو منم بیام

مینا

یکم پاستوریزه هستم.از حق الناس بیشتر از هر چیزی تو این دنیا میترسم.حال نکردم و نگرانت هم شدم.برو حلالیت بطلب.